پس آن همه سال و ماه
که غمگينترين درياها
بر ديدگانِ ما گواهی میدادند،
شما کجا بوديد؟!
شما يکبار هم نيامديد، نگفتيد، نپرسيديد
از پیِ آن همه بادِ بَدآيند
چه بر خوابِ انار و پروانه رفته است!
حالا که آبها همه از چشمِ آسياب افتاده است
از چه اين همه حيران
به صحبتِ سنگ و صبوریِ گندم مینگريد؟!
ما در طولِ تمامِ اين بیترانهخواندنها
رَد به رَد از پی اميد و آينه آمديم،
آمديم و باز میدانستيم
که از شدتِ شکستن،
پَرِ بالِ هيچ کبوتری ديگر
از چاهِ سَربسته نخواهد آمد.
سربسته بگويمت
حالا اين ديدگانِ ماست
که بر غمگينترين درياها گواهی میدهند،
گواهی میدهند
که هنوز هم اينجا انارستانی هست
باغی بزرگ، پسينی پنهان وُ
پروانههايی عجيب
که در پس آستينِ آينه پنهانند.
سید علی صالحی

یادت گرامی
همه روزهایمان به جنگ و جدل گذشت ! بر سر اختلاف نظرهایمان در حیطه کوه و کوهنوردی. هیچگاه نخواستیم قدر بدانیم روزهای با هم بودنمان را و چه ارزان و آسان از دست دادیم این فرصت های طلایی را! فرصتهای بودن ، ماندن ، گفتن ، عشق ورزیدن و هم مرام بودن. خوب می دانی و می دانم که در تمام این مدت دلمان می تپید برای هم. بودنمان در کنار یکدیگر دلگرمی بود در روزهای سخت و دشوار و گاه تلخ !! صعود. اما از سر لجبازی نخواستیم این دوست داشتن و دلگرم بودن را باور کنیم و بر زبان بیاوریم. حتی سعی هم نکردیم خارج از حیطه کوه ، رفاقت واقعی را به تجربه بنشینیم. همیشه ایام غریبه بودیم با هم. با اینکه بسیاری از صعودها را در کنار هم ، بودیم و شبهای بی شماری را در یک چادر به صبح رساندیم. این شعر شاملو حکایت من و تو بود : کوهها با هم اند و تنهایند ، همچون ما با همان و تنهایان!
تند ترین نقدها را برایت نوشتم و تند ترین پاسخ ها را از جانب تو دریافت کردم. حکایتی بود برای خودش روزهایی که بحث بالا می گرفت و مثل همیشه رضا بود که واسطه می شد تا تمامش کنیم این بحث های بی سرانجام و بی سرنوشت را که تنها ارمغانش تلخی اش بود و بس!. جالب اینجا بود که راهمان نیز از هم جدا نبود. هر دو در یک مسیر تلاش می کردیم و هیچگاه در طول این راه رقابت نکردیم. هدف یکی بود. کوه. صعود. با موفقیت دیگری دلمان شاد می شد و با شکستش می شکستیم. همه را می گویم. تک تک بچه های کوه را. رضا ، فرشید ، سامی ، محسن ، محمود ، مرتضی ، آیدین ، عیسی ، محمد و ...!
نمی دانم چرا کردار روزگار به گونه ای می چرخد که تا هستیم قدر نمی دانیم و بعد از رفتن دوستی ، یاری ، همنوردی ، دلتنگ می شویم و حسرت روزهای رفته را می خوریم. این روزها بیش از پیش دلتنگت می شوم. دلم هوای با تو بودن را کرده است در بلندی های برج سینا! دلم تنگ شده است برای گرده سبلان! برای همطناب بودن با تو. ای کاش باز هم می شد رشته جانمان را به دست هم بسپاریم . هنوز طعم آن یک لیوان چای را که در پناهگاه بزقوش و به گاه بازگشت در آن زمستان سرد میهمانم کردی را خوب بیاد دارم. چای تلخی را که عجیب در آن هوای استخوان سوز چسبید.
نشسته ام به تماشای عکس آن روزها. هر عکس ، قطره اشکی را میهمان چشمهایم می کند. یک ، دو ، سه. سر باز ایستادنشان نیست. می بینی؟!
...رفتی. برو سفر به سلامت. اما هر جا که رسیدی پری به یادگار برایم بگذار رفیق روزهای بی قراری.
قرارمان اما در حوالی قاف ، پشت آشیانه ی سیمرغ ، آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشانی ندارد....
* از نوشته های آن ایام ، به بهانه کوچ تلخ مقبل هنرپژوه


ما همیشه صداهای بلند را می شنویم
پر رنگ ها را می بینیم
سخت ها را می خواهیم
غافل از اینکه
خوبها آسان می آیند
بی رنگ می مانند
و
بی صدا می روند...
عباث جان سلام! خوبی عزیز جان؟ چه خبر؟ کجاهایی؟ چه می کنی؟ مثل اینکه بدون ما خیلی خوش میگذرد که خیال آمدن نداری! باشد ؛ هر طور که تو راحتی. اما بدان که بی خبری رسم رفاقت نیست!
بگذریم. تازگی ها بدقول شده ای. از هرکسی انتظار بدقولی داشتم جز تو. دیشب چرا نیامدی؟ چرا منتظرم گذاشتی؟ چرا عباث؟ چرا اشک را میهمان چشمهایم کردی؟ نمی دانم. هر چه فکر می کنم نمی توانم قبول کنم که بدقولی کرده ای. می گذرامش به حساب بی سر و صدا آمدنت. به حساب اینکه از دستمان خسته ای و برای مدتی حوصله مان را نداری! به حساب ترافیک های لعنتی این شهری که هیچوقت دوستش نداشتم یا چه می دانم ... . اما ما به کنار. فرخنده را دیگر چرا چشم انتظار گذاشته ای؟! باز هم بگذارم و بگذرم؟ باشد. هر طور که تو راحتی. اما بدان که چشم انتظار گذاشتن رسم همراهی نیست!
یادت هست این آخری ها را؟! آنروزی که فرشید بارسفر بست و رفت تا فردایش را در دوردستهای این خاکی منحنی نقش بزند تنها کسی که بی تابی هایم را تحمل کرد تو بودی! یادت هست وقتی بغضم ترکید و گفتم که بعد از رفتنش چقدر تنها می شوم و تو باز با آن صدای خش دار اما دلنشینت برایم از تنهاییهایت گفتی؟ از کارهایی که برای رفع دلتنگی هایت کرده ای؟ یادت می آید قول دادی تنهایم نگذاری؟ پس چه شد؟! از این نیز می گذرم. اما بدان که بدقولی رسم رفاقت نیست!
یادت هست روزی را که محمد باوندپور رفت؟ غروب همان روز بود به گمانم که زنگ زدی تا دلداریم دهی اما بغضت ترکید! یادت هست تلخندی زدی و با صدای لرزانت که هنوز به یاد دارمش گفتی زنگت زدم دلداری ات دهم اما خود نیاز به دلداری دارم!! یادت هست چقدر اصرار کردم نوشته ای که برای پرواز محمد نوشته بودی را برایم ارسال کنی؟ چقدر پافشاری کردم تا تمامش را برایم خواندی و قول گرفتی که پیش خودم و برای خودم نگهش دارم. عباث من هنوز سر قولم مانده ام. آن نوشته را در طول این دو ماهی که رفته ای سفر بارها و بارها خوانده ام! آنهم با صدای بلند بر بلندای قله سیر ، رفته ام و در دره دانیال ساعتها روبروی خانه محمد نشسته ام و از آن بالا برایش خوانده ام.
آخ عباث ! نمی دانی چقدر اینروزها افکارم پراکنده است. جویباری جاری شده است از خاطراتم با تو ، فرشید ، محمد و دکتر آقازاده. دکتر را که یادت هست؟ همان رفیق قدیمی. همان که هربار در سفرت به ارومیه خانه اش گوشه امن و خلوتی بود برای مرور رویاهای فردی ات. این را بارها برایم گفته بودی!! دوست نداشتم اما مجبور بودم به نوعی از اتفاقی که برای تو پیش آمده مطلع اش کنم. پیامکی برایش ارسال کردم و بعد از 2 روز تماس گرفت و جویای خبر شد! تازه از سفر بازگشته بود. خبر داشت که با فرخنده رفته ای نپال! اما ... دکتر اینروزها سراغت را می گیرد. بگو عباث. بگو چه پاسخی برایش بدهم. بگو برای چه روزی قرار ملاقات بگذارم
دارد طولانی می شود این نوشته و از حوصله خارج! پس خلاصه اش می کنم. نمی دانم چرا امشب آمدم اینجا! مردد بودم برای آمدنم. یادم هست به پگاه گفته بودم تا خبری از تو نشود در هیچ مراسمی شرکت نمی کنم! اما نمی دانم چه چیزی مرا تا اینجا کشانده است. نفسم بند آمده عباث! چندباری خواستم پا پیش بگذارم و دیداری با فرخنده داشته باشم. اما نمی دانم چرا پاهایم توان جلو رفتن ندارند. می روم به سوی رضا. اما تا سلامی می کنم بغضی عجیب وجودم را فرا می گیرد ؛ به همان سلام کوتاه بسنده می کنم و کنار می کشم تا مبادا بغضم بترکد!
اینجا به چشم کمتر کسی آشنا هستم و این چقدر خوب است! گوشه ای می نشینم و گاه گاهی عکسی برای ثبت این روزها از آدمهایی که به پاس دوستیشان با تو آمده اند می گیرم. توان عکاسی هم ندارم. شانه هایم می لرزند. بغض امانم نمی دهد. فیلم رضا آتش به جانم زده است...
پی نوشت:
سپاسگذار همه دوستان به خصوص پگاه تیبا و پرستو ابریشمی هستم که همراهی ام کردند و با تمام بد خلقی ها و دلتنگی هایم ساختند.
با دوستی
احسان بشیرگنجی
22 آبان 88
عباس جعفری - دکتر علی آقازاده
ارومیه - قله سیر - یادمان زنده یاد محمدرضا باوندپور



